این مطلب اصلا از جنس اطلاع رسانی نیست. همش درد دل هست. بعضی موقع ها همزمانی چند خبر یا اتفاق باعث میشه که آدم حسابی به فکر فرو بره. بخش عمده این مطالب رو 3 هفته پیش نوشته بودم ولی فرصت ویرایشش رو پیدا نکرده بودم. اخیرا دوست قدیمی و خیلی عزیزم توی وبلاگ وزینش؛ «با دوستی میتوان جهان آباد کرد« (که از هفته پیش ف#ی#ل#ت#ر شد) مطلب «مجسمه ها و هاکی» و بعد هم «ما و نهال آگاهی» رو نوشت و کامنتهایی در زمینه خوش بینی و بدبینی نسبت به شرایط جامعه رد وبدل کردیم به همین خاطر مصمم شدم که زودتر اون نوشته رو نهایی کنم و درد دلهام رو با شما درمیون بذارم. ببخشید که نویسنده خوبی نیستم و مطلبم هم فاقد تحلیل هست. همونطور که گفتم مشاهده هست و درد دل.
مطلبم رو با این سوال شروع میکنم که واقعا جامعه ما داره به کجا میره؟ اصلا میشه برای 20-30 سال آینده وضعیت مثبتی رو براش تصور کرد؟
همه ارزشها معنیشون رو یا از دست دادن یا نسبی شدن. معرفت، حجب و حیا، صداقت، خوش قولی، احترام به حقوق دیگران، خوش حسابی و … واقعا کودوم از این ارزشها هنوز توی جامعه ما بطور تمام و کمال پابرجا و جاری هستند؟ بدتر از همه اینکه هیچ روند مثبتی هم احساس نمیشه. هرچه سعی میکنی خوش بینانه نگاه کنی باز می بینی که هر روز بدتر از دیروز.
در کنار گسست روزافزون طبقاتی فرهنگی و مالی، گیر کردیم بین سنت و مدرنیته و از هیچ کودوم هم تعریف درستی نداریم. گیر کردیم بین مذهب و سکولاریسم؛ بین محدودیت و آزادی؛ بین قناعت و سرمایه داری و دهها سوال و خلاء تئوریک دیگه. هر کس برای خودش تعریفی از این مفاهیم داره و حق و حقوق خودش و دیگران رو براساس تعریف خودش تعیین میکنه. در واقع جامعه تبدیل شده به یک ماشین فرمان بریده و ترمز بریده که هیچ معلوم نیست کجا و کی قراره به مسیر خودش برگرده.
متاسفانه ابزارهای اصلاح هم همگی فلج هستند. سانسور و خودسانسوری راه هرگونه انتقاد و اقدام اصلاحی رو بسته. جامعه تبدیل شده به یک مرداب ساکن که راه ورود آب تازه بهش بسته شده. به نظر من در تمام سطوح یک جامعه یعنی فرد، خانواده، سازمان و دولت این اصل حاکم هست که بستن راه نقد باعث حرکت به سمت اضمحلال میشه. دقیقا عین همون مرداب و متاسفانه این وضعیت در تمام سطوح جامعه ما جاری هست.
یه مثال زنده وضعیت رانندگی در خیابانها هست. به نظر شما وضعیت رانندگی ما ارتباط مستقیم با نگاه ما به حق و حقوق دیگران و احترام به اون نداره؟ البته بدیهی هست که این وضعیت در بین افراد جامعه شدت و ضعف داره ولی وقتی برآیند رو می بینی، متوجه میشی که به طور عمومی افراد جامعه تا چه میزان برای حقوق هم احترام قائل هستند.
از زاویه دیگه به جامعه نگاه کن. برو جلوی دانشگاه تهران تا ببینی که 75% بازار اختصاص داره به کتابهای پیش دانشگاهی و کنکور کارشناسی و ارشد و دکترا از یک طرف، کتابهای تقویت زبان و آیلتس و تافل از طرف دیگه و نهایتا هم کتابهای دانشگاهی. 10-15 % هم مربوط به رمانهای زرد و کتابهای روانشناسی و موفقیت یک دقیقه ای و … هست. اما مابقی که قاعدتا اونها رو میشه محصولات فرهنگی تلقی کرد از چند تا فیلتر باید بگذرند تا اجازه چاپ پیدا کنند البته با تیراژهای خیلی پایین. یا به سینما و سریالهای تلویزیونی نگاه کن تا ببینی چند تا فیلم درست و حسابی در سال ساخته میشند. متاسفانه اقبال عمومی هم به سمت محصولات فرهنگی متوسط و حتی زیر متوسط زیاد شده. از فیلم گرفته تا موسیقی و کتاب. اصلا چند ساعتی در خیابانهای تهران پیاده روی کن تا از وضعیت لباس پوشیدن و رفتار و حرکات و سکنات مردم ببینی که اکثریت جامعه با چه سرعتی در حال تغییر به سمت متوسط و زیر متوسط هستند.
آمار طلاق و جرم و جنایت هم بدبختانه همین روایت رو دارند. هفته پیش یکی از مقامات نیروی انتظامی آمار وحشتناکی از کشفیات شیشه ارائه کرد بدین ترتیب که این میزان در سال 86 حدود 80 کیلو بوده، در 87 حدود 200 کیلو، در 88 حدود 900 کیلو و از ابتدای 89 تا الان هم 250 کیلو!!
شاید یه موقع دلخوشی این بود که نسل جدید متفاوت هست ولی متاسفانه نسل جدید هم در سایه سنگین مسائل اقتصادی و نابرابری ها اونقدر بین واقعیت و مطلوبش فاصله می بینه که اولویت اولش اینه که به هر قیمتی سعی کنه که این فاصله رو پر کنه. از طبقاتی که مجبور به دست و پنجه نرم کردن با فقر هستند هم اصلا نباید انتظاری داشت. کار به جایی رسیده که حالا در کنار آگهی های «حراج لوازم منزل» و «نیاز به کارگر» که به صورت دستنویس در کوچه و خیابون میدیدیم، الان باید شاهد آگهی فروش کلیه با گروه خون فلان به دلیل نیاز مالی باشیم. حالا دیگه تصور کن که چه کارهای دیگه ای هم برای مقابله با بی پولی و فقر اتفاق میفته که من و تو خبر نداریم و اصلا آگهی کردنی نیست.
حجم عظیم کتابهای زبان و آیلتس و تافل فقط یه دلیل برای پی بردن به این واقعیت ناخوشایند هست که چه حجم عظیمی از سرمایه اجتماعی و مالی این جامعه داره در راه ترک این مملکت صرف میشه حالا به هر قیمتی؛ ادامه تحصیل، مهاجرت، کار و … در چنین شرایطی و با یه عالمه سوال پاسخ داده نشده، خودسازی اولویتی برای نسل جدید نداره.
البته از هر نسلی که باشی، برای اینکه بتونی توی این جامعه گلیمت رو از آب بیرون بکشی مجبوری پا روی بخشی از ارزشهات بگذاری و بعد از یه مدتی احتمالا ارزشهات رو هم یه کم دستکاری کنی که وجدانت اذیتت نکنه.
بله اینه وضعیتی که تحملش واقعا سخت شده. به نظر میرسه که حداقل 20 تا 30 سال زمان لازم هست که جامعه بتونه خودش رو از این همه لجام گسیختگی و عدم توازن نجات بده و در واقع ارزشهاش رو بازتعریف کنه. این دوره شاید به خاطر رشد ارتباطات کمی کوتاهتر از دوران شکل گیری بیماری باشه اما بدبختانه هنوز در دوران ابتلا هستیم. به نظر شما دوران درمان کی و چطور باید شروع بشه؟ البته بگم که به هیچوجه جواب این سوال رو در حوزه سیاست نمی بینم چون این حوزه رو هم محاط در شرایط جامعه و معلول میبینم و نه محیط بر آن.
به نظر شما در شرایطی که بعد از 30 سال هنوز چشمها بر آثار مخرب و جبران ناپذیر استفاده از زور در بحث حجاب بسته هست و کماکان «اجبار» در سرلوحه امور هست و یا اولویتهای موضوعی وزارت ارشاد در سینما کمترین توجه رو به مسائل اجتماعی داره و یا در این شرایط حاد اجتماعی-اقتصادی افزایش جمعیت رسما توصیه میشه، نشونه ای از دوره درمان دیده میشه ؟
مه 15, 2010 @ 23:26:27
ye soozan be khod bezan ye javaldooz be digaran!